جابجایی


بالاخره از آپارتمان خلاص شدم. ۲۰ سال شد تقریبا که تو آپارتمان زندگی کردم هم در تهران و کرج و هم در اینجا امریکا.

 اما بالاخره تونستم از عمو سام وام بگیرم و خونه بخرم و از آپارتمان دوباره برگردم توی یک خونه.
حدود ۲۰ سال پیش که از شهرستان اومدم تهران واسه درس خوندن خونه مون رو ترک کردم

خونه قشنگمون تو شهرستان و آپارتمان نشین شدم.
نه که آپارتمان بده ها. هر کدوم خوبی ها و بدی هایی داره که من خوب خونه رو بیشتر می پسندم .

استقلالش و خیلی چیزای دیگه اش رو.
اینجا حسابی به گل و گیاهش دارم میرسم. باغچه ماغچه ردیف کردم در حد تیم ملی.
اما هنوز خیلی کار دارم خیلی تا اونی که می خوام بشه.

قرمه سبزی


چنان بویی راه افتاده تو گویی اینجا آشپزخونه دانشگاهه.عجیب این شنبلیله غوغا می کنه ها. قورمه سبزی داغ کردم خوب چی کار کنم به من چه که همکارام بوی قرمه سبزی می خوره به دماغشون. مگه اونا وقتی پاپ کورن پاپ می کنن من چیزی می گم؟ خیلی هم دلم می خواد اما چیزی نمی گم چرا ته دلم که یه چیزایی میگم!!! خوب یعنی چه آدم سر کار پاپ کورن بخوره . سینما اومدی مگه؟ اما اونا نمی تونن به من بگن یعنی چه آدم قرمه سبزی بخوره خوب غذاست دیگه. یادش به خیر روزای یکشنبه بود فکر کنم دانشگاه قرمه سبزی بود ناهار چون شنبه ها چمنای دانشگاه رو کوتاه می کردن واسه ناهار یکشنبه! بویی میپیچید تو دانشگاه ها. برم غذامو بخورم الان صدای شکم ملت بلند میشه.

خسته‌ا‌م


اینقدر خسته‌ا‌م که می‌خوام ۱۰ روز پشت سر هم بخوابم.

همین که صبح آلارم گوشیم به صدا در میاد انگار روزی دیگر با خستگی‌ شروع می‌شه هرچی‌ هم می‌خوابم درست نمی‌شه یا خیلی‌ تنبل شدم یا مریض نمیدونم به خدا.

یه وقتایی آدم نمی‌دونه چه مرگیشه اصلا، هر کاری میکنه جواب نمیده که نمیده.چارچوب مغزش در هم شکسته و نمیتونه همه چی‌ رو جمع و جور کنه دیگه. من اون‌جوری شدم الان.

میگن این حالت یک حالت پریودِ مغزی هستش 🙂

حالا این پریودِ مغزی من چند روز طول میکش خدا داند.

دیگه ویکند  ها هم منو امیدوار نمی‌کنه قبلاً‌ها روز شماری می‌کردم واسه ویکند ولی‌ حالا اون هم دیگه حالی‌ نمیده به آدم.

ببینم بهتر میشم حالا یا نه؟

گلکاری


یک هفته ای هستش که دارم واسه خودم گلکاری می کنم.

اول ازهمه رفتم از Home Depot چندتا تخم گل خریدم

بعدش اونا رو خیسوندم و روز بعدش هم کاشتم 3 4 روزه سر زدن واقعا واسه من مثل وقتی که پسرم متولد شده بود می مونست. یعنی خیلی خوشحال بودم

گلکاری به آدم آرامش می ده. روزی که ریحون ها سر زدن تو پوست خودم نمی گنجیدم آخه رو پاکتش نوشته بود تا آخر June تو منطقه ما می شه کاشتشون

اما من با پررویی همیشگیم اونا رو کاشتم و سبز هم شدن

خیلی حس قشنگیه و آرامش بخشی اون حرف نداره

آخر هفته ها آبجو مو دست می گیرم می شینم کنارشون و لذتی می برم ها.

هی به خودم میگم بابا چرا تا حالا اینکار رو نکرده بودم کاری نداشت که بابا

دیروز رفتم LOWE’S وچند تا گلدون کوچولوی دیگه خریدم که توشون نعنا که تخمشو از ایران آوردم بکارم

می دونی این جا ریحون نه که نباشه ها سفته نعناشون هم همینطور واسه همین اینا رو کاشتم تا با کباب  حالی بده ها.

دین


کلا دین اسلام دین سکس هست. چون یه عده که سکس شاپ داشته اند با هم جمع شده اند و تصمیم گرفتن که یک دین (روشی برای سکس با هر زنی که بخوان چه مجرد و چه شوهر دار) دربیارن. واسه این که دست هم زیاد نشه گفتن آقایون تا ۴ تا ولی ما تا الی ماشالله در ضمن واسه خر کردن مردم هم بهشت رو که خودش یه سکس شاپ دیگه هست رو وعده دادن. یعنی اگه بری بهشت اونجا هر روز و هر ساعت با حوریان و غلمان ها سکس در کنار رودهای پر ار عسل و اینا به راهه.

دلم میخواد


آخ آخ دلم می خواد یه جایی باشم که هیچ کی نباشه من باشم و خداو طبیعت تازه طبیعت هم دستچین شده باشه همه نباشن مثلا حیوون درنده مرنده نباشه اون بی آزاراشون باشن..

پرنده ها و چرنده ها و ماهی ها و اینا باشن باد ملایمی هم بوزه. خوب خورشید جون تو هم باش ولی نه مستقیم فقط می تونی از لابلای برگای این چنارای بلند و زیبا یه ذره نور اونم با اجازه باد ملایم و خنک که برگا رو آروم آروم  و آروم نوازش می کنه و کناری میزنه تا تو با ناز رد بشی و به من بتابی که هم خیلی سردم نباشه هم گرمم نباشه.

آخ اخ صدا که نگو فقط دویدن آب زیبا و گوارا تو رودخونه کوچیک و آروم و فقط گاهی دعواشون با سنگ های تو رودخونه اونم نه سنگهای بزرگ و خشن فقط سنگهای متوسط و آروم و صد البته پرنده های ناز و خوش صدا که آواز زندگی و آرامش می خونن حق دارن تو این فضا باشن.

همین

تو هم بیا بیا تو خاطرم بیا تو ذهنم ولی آروم آروم اونقدر آروم که من نفهمم کی اومدی.

ولی دلم آرامش می خواد. فکری ذهنی بدنی همه چی

مکه


باباش و مامانش تازه از مکه برگشته بودن که اکثرا همسایه‌ها و دوستان و آشنایان خونشون شب مهمون بودن، البته یه شب که نه ۳ شب و ما حسابی‌ تو …مون عروسی‌ بود. اینو جدی میگم عروسی‌ بود ها، از عصر که یه ذره گرمای هوا نشسته بود تا دم غروب ما ۷ ۸ نفری تو کوچه بن بست علی‌ اینا در حال بازی‌های مختلف بودیم و گاه گاهی‌ هم که یکی‌ از دوستان یا آشنایانِ بابای علی‌ میومدن میخواستن برن خونه علی‌ اینا ما همه مثل بز صف میکشیدیم یه طرف کوچه و سلام علیک میکردیم با طرف انگار نه انگار که این همه گرد و خاکی که الان رو هواست مال بازی ماست که تا ۱۰ ثانیه پیش داشتیم دنبال یه توپ پلاستیکی ۲ لایه زپرتی میدویدیم و گل کوچیک میزدیم. کل کل بیشتر بین من و اصغری بود و علی‌ و حسن هم یه جورایی قاطی ما ۲ نفر بودن بقیهٔ هم هی‌ این وسطا می‌‌پلکیدن.بعد از بازی هم که دوباره یه آبپاشی جانانه تو کوچه که البته فقط آب به کوچه و خاک‌ها پاشیده نمی‌شد و اکثرا به همدیگه آب میپاشیدیم. شب هم که حسابی‌ گشنه مون شده بود می‌رفتیم خونه علی‌ اینا و یه غذای مشتی‌ که مامان و خالهٔ علی‌ و چند تا دیگه زن‌های فامیلشون درست کرده بودن رو میزدیم به هیکل و علی‌ هم اگه اون روز گل کوچیک رو برده بود و کیفش کوک بود میرفت از آشپزخونشون ته دیگِ سیب زمینی‌ کش میرفت و میاورد و یه سر دیگه هم سر اون دعوا میکردیم و آخر شب هم معمولان جمع کردنِ سفره و دستمال کشیدنش میفتاد گردنِ من و علی‌. ظرفا هم که میذاشتیم تو حوض وسط خونشون و ۴ ۵ نفری میفتادیم به جونش، ما فقط میشستیم و خواهر علی‌ (زهرا) و دختر خاله هاش هم باید آب میکشیدن. خلاصه سر همین ظرف شستن تو حوض علی‌ اینا هم کلی‌ با هم دعوا و کل کل داشتیم و هی‌ ماًمانِ علی‌ میومد میگفت نکنین بچه‌ها نمیخوام ظرف بشورین بیاین برین ببینم. الان همه چینی‌ هام و میشکنین. روز آخر هم که معمولان یه روزِ جمعه انتخاب میشد می‌رفتیم بیرون و باز مامان و خاله علی‌ یک آش رشته توپپپپپپپپپپ یعنی‌ توپ‌ها میپختن و دوباره ما بودیم که گل کوچیک و دعوا معوا و کلی‌ جیغ و ویغ و این چیزا داشتیم. همش آرزو میکردیم یکی‌ از فامیل بره مکه، یادمه هر کی‌ میومد بلا استثنأ موز میاورد از مکه و آب ازم ازم.اما الان هر کی‌ میشنوم رفته مکه میگم‌ای بابا پولتو دور ننداز نده به این عربای … بخورن و روز به روز چاقتر بشن. برین تایلند و اینور اونور حالشو ببرین بابا.

ویروس


خدا رو شکر چیزی نبود، میدونستم دکتر الکی‌ حساس شده به این مسالهٔ کم بودن گلبول‌های سفید خون قطعا اینا به خاطر ویروس آنفلوانزا بود.به هر حل اوضاع به حالت عادی بر گشت.

اما هفته سختی گذروندیم. شاید گاهی‌ لازمه.

اون زمونا


گفته بود توپمون رو نمیده و نداد، اول از همه هم اومد سراغ من. گوشمو گرفت و یه پیچ خیلی دردناکی داد.

بهم گفت بچچچه جون این بار آخرت باشه‌ها فهمیدی یا بازم بکشم؟ من که می‌خواستم هر چی‌ زود تر گوشمو از دستش آزاد کنم گفتم چشم چشم.

غر و لندی کرد و با ول کردنِ گوشم منو یه ۲ متری پرت کرد اون طرف.خوردم زمین بد جوری. تو دلم ۴ ۵ تا فحش آب دار بهش دادم تا یه کم آروم بشم.

رفت سراغ اصغری که هافبک چپمون بود و همون برنامه‌ها واسه اون هم انجام شد.

بقیهٔ بچه‌ها اما خیلی‌ زود تر در رفته بودن. فقط منو اصغری مثل همیشه سپر بلا بودیم.

این دفعه توپتون رو میدم اما دفعه بعد حتما سوراخش می‌کنم حواستون باشه ها. ما هم گفتیم چشم. با چشمامون توپ رو دنبال میکردیم که بهمون بده یا بندازه بدویم برداریم اما هیچ کدوم رو نکرد و با پا یه شوتِ محکم زیر توپ زد و رفت. توپ بیچاره ما ۲۰۰ ۳۰۰ متر اونور تر افتاد و همهٔ ما دویدیم که زود توپ رو برداریم و بازی رو شروع کنیم دوباره، آخه کی‌ حرفهای این علی‌ دراز رو گوش میکرد اون می‌خواست یه زهر چشمی از ما بگیره و بره حالا این وسط یه ۲ ۳ نفری هم کتک میزد که ما بودیم

بچه‌ها می‌گفتن این علی‌ دراز دروازه بان یه تیم خوبِ دسته ۲ بوده اما از وقتی‌ پاهاش هر ۲ش  شکسته دیگه فوتبال رو گذشته کنار.

عصر‌ها که می‌شه یه چرخ دستی قرمزِ درب و داغون داره برمیداره میاد کنار زمینِ فوتبالِ ما و بستنی و آب میوه خونگی و اینا میفروشه. خیلی‌ هم عصبانی میشه اگه توپمون بخوره به بند و بساطش چند بار هم تهدیدمون کرده بود که اگه ایندفعه توپ بزنید به من و وسایلم توپتون رو سوراخ می‌کنم.

ماجرا‌هایی‌ داشتیم با این فوتبالمون. یادش به خیر اون روزا، من هافبکِ راست بودم و سانتر‌های نامجو مطلقی‌ و زررینچه‌ای  می‌کردم، کرنر‌های سمت راست هم همش مال من بود، یه وقتایی میخواستم کرم بریزم کرنر رو کات دار میزدم که اگه بشه بزنم تو گل اما مگه ما می‌تونستیم یه همچین کارایی بکنیم.اصغری چپ پامون بود و هافبکِ چپ، حسن هم هافبکِ وسط و چون با من بیشتر دوست بود اکثر حمله‌ها رو از راست با من پایه ریزی میکرد و اصغری همش شاکی‌ بود بیچاره.

وقتی‌ رفتم دبیرستان چون رشتهٔ ریاضی بودیم و درسامن سخت بود دیگه فرصت نمی‌کردیم فوتبال کنیم.یااااادش به خیر آخخخخ آخخخخ کجایی اون روزای بچگی‌ یادت به خیر.واقعا کاشکی‌ عمر هم ctrl  z  داشت.بر می‌گشتیم به اون زموناااا

فریاد


مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟

فریدون مشیری